رضا قليخان هدايت

2009

مجمع الفصحاء ( فارسي )

مجرّه همچو رهى كاشكاره شد در بحر * چو زد كليم پيمبر عصاى خويش بر آب ستور من به چنين شب همىنمود هنر * همىنوشت نشيب و فراز را بشتاب رونده‌تر گه رفتن ز ماه بر گردون * جهنده‌تر گه جستن ز تير در پرتاب به نيكوى چو تذرو و به فرّخى چو هماى * به رهبرى چو كلنگ و به سركشى چو عقاب دو چشم او چو دو لؤلؤ برآمده ز صدف * دو گوش او چو دو خنجر برآخته ز قراب دليروار به پيش اندرون گرفته رهى * همه نشيمن افعى و خوابگاه ذئاب فتاده نالهء غولان گمره اندر دشت * چنان‌كه نعرهء شيران شرزه اندر غاب برون سنگ سيه برنشسته برق سفيد * چو موى قاقم بر روى جامهء سنجاب نمود ديو به چشمم ز دور پيكر خويش * چو در جحيم دل كافران به روز عقاب گذر نكرد به پيش دلم چو ديد كه هست * دلم سپهر و شهاب اندرو مديح شهاب در مدح خواجه عبيد الله گويد بر ماه لاله دارد و بر لاله مشك ناب * در مشك ناب حلقه و در حلقه آفتاب ميگون‌لب است و مغزم از آن مى پر از خمار * گلگون رخ است و چشمم از آن گل پر از گلاب خصم من است زلفش و گر نيست پس چرا * دارد حلال خونم و دارد حرام خواب از آب روى اوست همه آتش دلم * كس ديده آتشى كه بود قوّتش به آب او ساكن دل است و خراب است مسكنش * آشفته ساكنيست كه مسكن شدش خراب مير بزرگوار عبيد اللّه آنكه هست * در ملك شه مؤيّد و در دين حق شهاب گر بر غراب دولت او سايه گسترد * طاوس‌وار جلوه كند خويشتن غراب در مدح عضد الدّوله سلطان سنجر و وزير او گويد فرّخ ملك مشرق مهمان وزير است * والاعضد دولت نزديك مجير است ماه است وزير و ملك مشرق خورشيد * خورشيد درفشنده بر ماه منير است ابرست مجير و عضد دولت درياست * درياى گهربخش بر ابر مطير است با دانش پير است آن هرچند جوانست * با بخت جوانست اين هرچند كه پير است